وقف میراث جاویدان

وبلاگ و تارنمای تخصصی وقف

وقف میراث جاویدان

پرتقال را نمی‌شود وقف کرد

تاریخ‌نگاران در کتب تاریخ خود آورده‌اند: روزی شخصی وارد دارالحکومه شهر شد و گفت: «می‌خواهم نیمی از مال خویش وقف کنم. پس گوارای وجودش باشد آن کس که مال و منال من از آن او شود».
مسئول بخش موقوفات دارالحکومه، شخص را نزد خویش خواند و به او گفت: «داداش دمت گرم! حالا چی می‌خوای وقف کنی؟» شخص لبخندی از روی رضایت زد و با غرور گفت: «می‌خواهم نیمی از مالم را به همسرم بخشم». مسئول تعجّب کرد و گفت: «داداش! خدا قبول کنه؛ ولی وقف یعنی بخشیدن به همه. نه به یه نفر».

وقف کردن با صدای خِرِپ و خِرچ!

روزی روزگاری، در مدرسه‌ا‌ی کوچک، چند دانش‌آموز دور هم جمع شده بودند، میوه و تنقلات می‌خوردند و درباره‌ی آرزوهای‌شان صحبت می‌کردند.

یکی از دانش‌آموزان همان‌طور که خیارش را گاز می‌زد و می‌خورد، گفت: «خِرِپ... من آرزو دارم این‌قدر... خِرِپ... پولدار بشم که بتونم... خِرِپ.. چندتا مدرسه بسازم و وقف کنم!... خِرِپ...»
یکی دیگر از دانش‌آموزان که در حال خوردن چیپس بود، گفت: «خِرچ... عمراً ما اون‌قدر پولدار بشیم... خِرچ... که بتونیم چندتا مدرسه... خِرچ... بسازیم! وقف کردن و ثواب... خِرچ... بردن فقط واسه پولدارهاست... خِرچ...»
پسرِ خیار به‌ دست گفت: «خِرِپ... این‌طور که نمی‌شه... خِرِپ... پس چرا می‌گن... خِرِپ... وقف کردن خیلی خوبه و... خِرِپ... همه می‌تونن وقف کنن؟... خِرِپ...»

وقف مامان صفورا

 

محسن هنوز از راه نرسیده خودش را چپانده بود توی بغل مامان صفورا و بلبل زبانی می‌کرد. صبر و حوصله‌ی مامان صفورا هم که تمامی نداشت. این‌قدر بلندبلند حرف می‌زدند و سؤال و جواب می‌کردند که صدای من درمی‌آمد.
- «بسّه محسن! سرم رفت. تو چقدر حرف می‌زنی! خودت خسته نشدی، زبونتم خسته نشد؟»
- «چکارش داری مامان‌جان؟ بذار‌ بچّه سؤالاشو بپرسه. امشب تو مسجد کلّی چیزای جدید یاد گرفته.»
مامان صفورا که پشتش در می‌آمد، بیش‌تر حرص می‌خوردم. زیر کولر کنار هم لم می‌دادند و میوه می‌خوردند. من هم توی گرمای آشپزخانه و پای اجاق، بی‌حوصله به حرف‌‌های‌شان گوش می‌دادم. خلال‌‌های سیب‌زمینی را زیر و رو کردم و نمک زدم. خواستم یکی بردارم که انگشتم سوخت و جیغم درآمد. محسن پرید توی آشپزخانه: «چی شد مامان؟»

چشمه جاری یَنبُع

چشمه جاری یَنبُع

آسمان ، مانند همیشه صاف بود. خورشید، با تمام غرورش درآسمان حکمرانی میکرد و بیابانهای اطراف مدینه خاضع وآرام در مقابلش سکوت کرده بود. مدینه نیز در زیر آبشار طلایی رنگ خورشید آرمیده بود. صدای هوهوی بادهای خشک بیابانی که با شادمانی آواز می خواندند،گوش سکوت را کر می کرد؛ و تنها بوته های کوچک خار بود که به رقص در آمده بودند. هفت منزل آن طرف تر از مدینه، در کنار کوه رَضوی، روستای ساحلی یَنبُع آرام و بی صدا روزگار می گذراند و دروازه هایش رو به سوی همه باز بود.نخل های نیمه خشکش چون دیده بان هایی وظیفه شناس از بالای دروازه سرک می کشیدند. نخل هایی که دست به دست هم داده و بر سر اهالی روستای یَنبُع سایه افکنده بودند. چند قدم دورتر از دروازه ی اصلی، مسجدی وجود داشت که چون فرشش را سجاده ی نماز پیامبر(ص) کرده بود، به خود می بالید. همان مسجدی که پیامبر(ص) وقتی برای رویارویی با قریش به ذوالعُشَیره می رفت، در آن نماز گزارد.

وقف از حاج ابو الحسن صنعتگر

به آخر خیابان که می رسم قدم هایم را تند می کنم ،تشنه هستم می دانم که سرپل یک آب سرد کن منتظر رهگذران تشنه ایستاده است.شیر آب را که باز می کنم چشمم به سلام بر حسین که به رنگ سبز نوشته شده می افتد لبانم به زمزمه می افتد.لبم که از آب خنکش می خورد مرا به کودکی ام می برد.شیر را می بندم وراه می افتم.
یاد کودکی ام افتاده ام یاد روز های دبستان ،کلاس سوم ابتدایی بودم هوا گرم بود،خورشید با تمام توانش بالای سرمان می تابید،زنگ ورزش بود،خدا خدا می کردیم زودتر این زنگ تمام شود .از تشنگی نای ورزش کردن نداشتیم در همین فکرها معلم ورزش سوت زرد رنگش را که انداخته بود دور گردنش بالا آورد ،تویش که فوت کرد ،از صدایش گوش هایم جیغ کشید ،دستهایش را بالا آورد و گفت :توپها وطنابها راجمع کنیم زنگ ورزش تمام است.
همه به آبخوری که آن طرف حیاط است نگاه می کنیم .بعضی از بچه ها که پاهایشان نای تا آنجا رفتن را ندارد قبل از آنکه به آبخوری برسند وسط حیاط می نشینند .من هم که تشنه بودم پاها را به سمت آبخوری کشاندنم ،شیر آب را که پیچاندم،دستم را که به زیرش بردم از گرمی آب دستانم رابه عقب می کشم ،دیگر میلی به خوردن آب ندارم،بقیه بچه ها هم که خورده اند از گرمی آب غر می زنند و به آنها که نخورده اند می گویند نخوردنش از خوردنش بهتر است.
بچه ها برای خوردن یک لیوان آب یخ توی حیاط مدرسه له له می زدند،صدای زنگ آخر خوشحالمان می کرد .فکر خوردن یک لیوان آب خنک با اشتیاق و سرعت هرچه تمام تر ما را به سمت خانه می کشاند .دیگر کسی از آبخوری آب نمی خورد ،آبخوری با شیرهای داغش در گوشه ی حیاط تنها مانده است.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران
  • فکس:00000000
  • تلفن: 00000000
  • همراه: 00000000