| |
| تو نذر کردی آرزوها | چشماتو بستی روی دنیا |
| دستای بارونو گرفتی | هرچی که داشتی وقف کردی |
| جای قدمهای تو آخر | رودی که بعد از رفتنت هم |
| رویای تو روشن تر از آب | فانوسی که اسم تو روشه |
| تُو شهری که رنگ زمینش | باید که پشت نبض کوچه |
| تا صبح بیداری بمونن | تا چشمه ها جاری بمونن |
| ماهو کنار شب نشوندی | تو پای رویاهات نموندی |
| تا پای رودخونه رسیده | جاری شده دریا رو دیده |
| راه تو راه آسمونه | تا آخرش روشن می مونه |
| با آسمون یکدست باشه | راهی بجز بن بست باشه |
| پیام جهانگیری / استان اردبیل | |
زندهست هر بهار صدای تو تا ابد
راضیست بیشک از تو خدای تو تا ابد
با این زمین که وقف شفاخانه کردهای
د دل شفاعت است شفای تو تا ابد
لبخند سهم هر لب خشک و کبود شد
با دستهای عقدهگشای تو تا ابد
دست کمی ز حاتمطایی نداشتی
در یاد مانده است صفای تو تا ابد
صدها دعای خیر به راه تو بدرقهست
در راه میشوند عصای تو تا ابد
هر چند رفتهای ولی از سالهای پیش
پیوسته باقی است بقای تو تا ابد
صدها پرندهای که به دست تو پر زدند
پر میکشند سمت هوای تو تا ابد
یک چشمه حفر کردهای اینجا به نام «وقف»
این چشمه جاری است برای تو تا ابد
مهدی عالی(استان چهارمحال وبختیاری)
سبک بارانِ عالم غم ندارند
به دستِ خویش جز مرهم ندارند
در این دتیای پرآشوب، آنان
خدا دارند و چیزی کم ندارند
سرافرازند آری نیک مردند
همانانی که اهل عشق و دردند
گذشتند از هر آن چیزی که دارند
چه خوش اموال خو د را وقف کردند
پریوش ملکشاهیان - استان کرمانشاه
روزگاری دست و پا وچشم را
وقف می کردم به نام کردگار
عشق بود و رویش ودلدادگی
از خزان می آمد آوای بهار
وقف یعنی بگذری از هرچه هست
یعنی از مال و منال و و جان خویش
تا خدا خشنود گردد، خلق هم
بی کمی منت از این احسان خویش
چشمه وقف است جاری تا ابد
باغ دلها سبز می گردد از آن
بوسه بر دست تو خواهم زد که شد
دست تو مشکل گشای مردمان
مثل فانوسی که نورش می رسد
بر حریم سرد و تاریک کسی
می زداید دستهای سبز تو
از نگاه مردمان، دلواپسی
ای شمیم روح بخش زندگی
از تو می آید دمادم بر مشام
نشأت از قرآن گرفته کارِتو
عالم از فعل تو می گیرد وام
هرکویر تشنه را سیراب کن
ای دلت دریا و چشمت آسمان
زورقی شو در دل طوفانِ غم
در میان موج های بی امان
باقیاتی داری اکنون پس چه باک
او تو وقف گاه محشر، جان من
مهربان بودی به خلق و با تو هست
مهربان تر به یقین، یزدانِ من
دست شستی از هر آن چیزی که داد
تا رسیدی بر سر عرفان او
دل به او دادی و باقی را کنون
می دهی تو بر سر پیمان او
ریشه دارد در دلت مهر خدا
کاینچنین مهرت نشسته بر دلم
کاش می شد بگذرم مانند تو
از حریم کوچک این منزلم
پریوش ملکشاهیان - استان کرمانشاه
وقف کردم روی وقف و معنی اش پیمانه دیدم
جامی از جنس محبت، ون در آن کاشانه دیدم
خانه ربّ و ملائک، جنت المأوی صادق
خانه ای مملو ز رحمت، وسعتی صدباره دیدم
چشمه ای جاری ز الفت، خنده رندانه ی شب
کودکی شادان خندان، ون در آن میخانه دیدم
گرچه بابایش ندیده، قصه های غصه دیده
لیک از لطف تو واقف، خاطر آزرده اش آسوده دیدم
مادرش آسوده برپا، خواهرش مجنون و شیدا
اجر اعمالت میان آن دعای بی کسان، هرباره دیدم
کاشتی بذر محبت، ون درآن طوفان محنت
مرحبا بر حسن نیت، بندگی را من به دستان تو دیدم
اندر آن ساعت که دادی کودکانی را پناهی، یا که بیماری تو جانی
در میان خنده آن بی پناهان، من خدا را نیک آنجا با تو دیدم
سایه لطف نگاهت، مهر و الفت های دستان پرآبت
درد و غم را در میان مردمان شهر من بیگانه دیدم
اجر اعمال تو واقف، کردگار مهربانت هست واقف
در نگاه راضی حق المبین، تحسین بی اندازه دیدم
گردش این روزگاران، سالیان عمرمان را با خودش برد
برد اما در میانش، وسعت وقف تو را بی حصر و بی اندازه دیدم
الهه آقا زاده - استان تهران






